افکار پراکنده و مینیمال

  • منتشر شده در تاریخ:

    دو هزار و بیست و دو

    وارد سال جدید شدیم. برعکس اوایل جوانی، امسال برای سال نو هیچ لیست بلند بالایی از اهداف ندارم. دیگر خبری از آرزوهای کلان نیست. نمی‌خواهم شاخ غول بشکنم یا شمشیر به نشیمن‌گاه فیل (این حیوان زبان‌بسته هم می‌نشیند؟) فرو کنم. فقط دلم می‌خواهد زندگی کنم. برای خودم زندگی کنم و از لحظه لحظه آن به صورت اورگانیک لذت ببرم. بدون نیروی بیرونی شاد باشم، بدون الکل برقصم، بدون چشم‌داشت به آینده یاد بگیرم، بدون پاداش کد بنویسم و مسئله حل کنم، بدون آرزوی شهرت کتاب بخوانم و داستان بنویسم. بدون چشم و هم‌چشمی ورزش کنم و به سلامت جسم و روانم اهمیت دهم. خلاصه برای خودم باشم. از همه مهم‌تر اینکه می‌خواهم لحظه لحظه بزرگ شدن نیلی را ببینم و آن را با روح و روان به خاطر بسپرم. شدنی‌ست. سال خوبی خواهد شد!
  • منتشر شده در تاریخ:

    شب سال نو

    از خاطر وفور شانس در زندگی، درست روز ۳۰ دسامبر مریض شدم (بعدا فهمیدم که کووید مثبت هستم و چند روزی زمین‌گیر شدم) و مهمانی خانوادگی شب سال نو را از دست دادم. خیر سرمان برای آن مهمانی از هفته‌ها قبل برنامه‌ریزی کرده بودیم. بگذریم. مهم‌تر اینکه بودن در کنار دخترم در اولین شب سال نوی‌اش را هم از دست دادم. باز هم بگذریم. نیمه شب نزدیک لحظه تحویل سال که در خانه تنها بودم، ناخودآگاه موبایلم را گرفته و تک تک عکس‌ها و ویدیوهای ریزه‌گک را مرور کردم. از لحظه تولدش. هزاران قطعه عکس و فیلم. هیچوقت، حتی برای عکس‌های خودم هم اینکار را نکرده بودم. فقط نیم روز می‌شد که ندیده بودمش اما دلم برای دخترک یک ذره شده بود. تا به حال در زندگی برای هیچ موجودی اینقدر دلتنگ نشده بودم. برای هیچ کس. نه پدر. نه مادر. نه معشوق. نه خودم.
  • منتشر شده در تاریخ:

    پدرانه؛ اندر احوالات احوالات اخیر

    در زندگی چندین بار پوست انداخته‌ام. شدن‌های زیادی تجربه کردم: دانشجو شدم. همینطور مستقل. چه می‌دانم، کارمند. مهاجر. همسر. و ده‌ها "شدن" کوچک و بزرگ دیگر. اما به جرات می‌توانم بگویم که هیچ کدام به اندازه پدر شدن شخصیتم را به معنی واقعی کلمه دگرگون نکرده بودند. یک نمونه‌ی کمتر محسوس این تغییرات صبوری است. در حدی که این اواخر حتی خودم هم از حجم صبر و حوصله‌ای که برای انجام کارها نشان می‌دهم تعجب می‌کنم. مقصد اینکه این روزهایم را دوست دارم. به قول خارجی‌ها، so far so good.
  • منتشر شده در تاریخ:

    خوشی‌های کوچک بسیار بزرگ

    ریزه‌گک را گذاشتیم پیش مادرکلانش و رفتیم تئاتر. برای اولین بار بعد از شیوع کرونا. نمایش درباره زندگی ادیت پیاف بود با بازی مادر و خواهر گرتا. شب بیاد ماندنی‌یی شد. احساس رضایت و خوشحالی بود که از سر تا پای وجودم می‌بارید. آنقدر جوگیر شدم که پیش خودم افسوس خوردم چرا نرفتم دنبال رویاهایم و هنرمند/نویسنده نشدم و فلان و بیسار. اما درستش همین است که از خوشی‌های کوچک این چنینی تا فرق آسمان لذت ببریم که بردیم.