کوتل

Anything But Ordinary

همه این‌ها را نوشتم که برگردم به این موضوع: ۲۷ سالگی برای من بهترین سال زندگی‌ام خواهد بود. مبارکم باد! آپدیت: ۲۷ سالگی بهترین سال زندگی‌ام نشد. اما سال خوبی بود. دوستش داشتم.

مابقی ماجرا...

پراکنده

I was born one morning when the sun didn’t shine

البته آنطور نیست که در مجموع کسی را نبینم. به قول ناباکوف در لولیتا:«Years of secret suffering had taught me superhuman self-control.» سرکار همکارانم را می‌بینم. پیش روی آن‌ها طوری وانمود می‌کنم که من هم یکی مثل خودشان هستم. بی‌خیال و «روز چلان». خوشبختانه هر دو هفته یک‌بار موسیو بالدینی** و لورا را هم می‌بینم.

مابقی ماجرا...

پراکنده

Take a sad song, and make it better

دیروز خوب بود. البته منظورم «دیروز»ی نیست که بیتلز در آهنگ دیروز می‌خواند. دیروز خودم را می‌گویم. از صبح تا شب کار خاصی نکردم. از خواب که بیدار شدم: کمی فکر کردم، چند صفحه پراکنده داستان خواندم، بیشتر فکر کردم، یک مستند درباره‌ی جنگ افغانستان دیدم، دوباره فکر کردم. چند جمله نوشتم روی کامپیوترم و بازهم فکر کردم. آخر شب هم تنهایی رفتم سینما.

مابقی ماجرا...

کوتل

سمت تاریک کلمات

ویرجینیا وولف می‌گوید:«If you do not tell the truth about yourself, you cannot tell it about others.» نمی دانم چرا یاد این جمله افتادم. شاید چون قصد اعتراف دارم. اعترافاتی که حتی خودم هم از یادآوری‌شان به خود می‌لرزم.

مابقی ماجرا...

کوتل

If a violin string could ache, I would be that string

راستی از کشور جدید خوشم نمی‌آید. جای به شدت خوبی‌ست اما آدمی مثل من این‌جا به سامان نمی‌رسد. چند ماه است که به یک نتیجه فاینال رسیده‌ام. هرجای دنیا اگر بخواهم عمری به سر کنم، این‌جا نخواهد بود. برای همین کاری را شروع کرده‌ام که باید سال‌ها پیش شروع می‌کردم: جدی نوشتن. اگر موفق شدم، از پلان بعدی خواهم نوشت. اگر موفق نشدم، برمی‌گردم کابل.

مابقی ماجرا...