درباره کوتل

پیرزن مهربانی در زندگیم بود که هر وقت باهم پیاده بیرون می‌رفتیم، به دقیقه پنجم نرسیده می‌گفت:«بچم مره کوتل کو.» و من از دست او می‌گرفتم و تا رسیدن به مقصد، گاهی به او، و گاهی هم به پوست چروکیده و خال‌های قهوه‌ای دستش نگاه می‌کردم.
به مقصد که می‌رسیدیم، پیرزن، که ما به او مامه می‌گفتیم، با افتخار برای همه تعریف می‌کرد که نوه‌ی مهربانش با چه صبر و حوصله‌ای او را در تمام مسیر کوتل کرده است.

جایی که من و اجدادم به آن تعلق داریم، تا چشم کار می‌کند کوه است و کوه است و کوه. هر کوه و کوره راه هم برای خودش نامی دارد. کوتل اونی، کوتل شیبر، کوتل قوناق، کوتل شاه‌تیغ. باید از قریه چندتا از این کوتل‌ها را بالا و بعد پایین و دوباره بالا و دوباره پایین بروی تا مثلا به اولین بازار یا اولین قابله یا اولین مکتب برسی. مردمان ما در اکثر موارد پیاده این مسیرها را می‌روند و گاهی تا هشت ساعت کوتل به کوتل می‌روند تا به منزل برسند. در این بین اگر بیماری، آدم ضعیفی، یا در بهترین و خواستنی‌ترین حالت، معشوقی همراه باشد، او را کوتل می‌کنند.

زندگی من از این کوتل‌ها زیاد داشته که باید از آن‌ها عبور می‌کردم. کوتل‌های زیادی هم مانده‌اند که باید از آن‌ها بگذرم. در جریان این عبور کردن‌ها، گاهی کسی را کوتل کرده‌ام، و گاهی هم خودم کوتل شده‌ام. آه! که چقدر از این بازی زندگی خوشم می‌آید.

در کوتل، از کوتل‌هایی که باید عبور کنم می‌نویسم. از کوتل شدن‌ها و کوتل کردن‌هایم. شاید پست، شاید بلند، شاید آسان، شاید دشوار. از همه‌شان می‌نویسم. به دو زبان انگلیسی و فارسی. فارسی را هم سعی می‌کنم به سه گویش فارسی معیار، کابلی، و هزارگی بنویسم.

به کوتل خوش آمدید. و امیدوارم بازهم خوش بیایید.