All Articles

خورشید را نمی‌شود حذف کرد

می‌پرسم: چطوری؟

می‌گوید: خوبم. تو چطوری؟

می‌گویم: از چه لحاظ؟ فیزیکی؟ یا روانی؟

می‌گوید: اول روانی را بگو.

می‌گویم: آشفته‌ام.

می‌پرسد: چرا؟ اتفاقی افتاده؟

می‌گویم: همه‌اش به خاطر این کتاب‌ه.

همین کافی است که بداند آشفتگی‌ام برای چیست. دیگر چیزی نمی‌پرسد و خودش بی‌امان ادامه می‌دهد و مخاطبش منم.

می‌گوید: یک‌بار تصمیم گرفتی دیگه. دو دو تا چهار تا کردی و دیدی که باید این کتاب را تمام کنی. حالا اگه زمین به آسمان بره یا آسمان به زمین بیاد، باید تمومش کنی. خسته شدم نداره دیگه. وسطش جا نزن. این‌همه نیامدی که به یک جایی برسی و بعد بگی وای خسته شدم و فلان و بیسار. آدم بچه‌اش را تا یک جایی همراهی می‌کنه که به یک جا برسه. ولش کنی نابود میشه. درسته که داری بچه‌ات رو از خودت تغذیه می‌کنی و خودت داری له می‌شی، اما می‌ارزه. به این فکر کن: یک ددلاین داشتی تا جنوری. از کارت استقبال نسبی شد و حالا نیاز به بازنویسی داری. حالا دوباره یک ددلاین دیگه تعیین کن و با جدیت بشین روش کار کن. نبینم خسته شدم، خسته شدم، راه بندازی. تو کاری رو شروع کردی که همیشه می‌خواستی. کمتر آدمی هست که می‌ره دنبال آرزوهاش. آرزوت رو وسط راه ول نکن. درسته که خسته‌ات می‌کنه، فرسوده‌ات می‌کنه، له‌ات می‌کنه، اما برات عزیزه. نمی‌تونی ولش کنی. غرغر نکن پس. یک برنامه خوب بریز برای بازنویسی. توی این مسیر هم به هیچ کس تکیه نکن عزیزم، به هیچ‌کس، حتی خودت.

و به خاطر جمله‌ی آخرش قاه‌قاه می‌خندد. و من در تمام این مدت سراسر لبخندم. سراسر خوشی. سراسر انرژی. نه به این خاطر که خوب تشویقم می‌کند. بیشتر به این خاطر که صادقانه تشویقم می‌کند. و من مثل همیشه ممنونش می‌شوم.

پ.ن: دمت گرم عزیز! رفیق خوب یعنی همین.

پ.ن ۲: یکی از شخصیت‌های کتاب نامش خورشید است. به دلیل طولانی شدن رمان، چند روز بود که به حذف خورشید فکر می‌کردم. حذف کردن خورشید از داستان، انتخاب واقعا سختی‌ست. هنوز تصمیم نهایی را نگرفته‌ام. گرچه خورشید یک شخصیت فرعی‌ست، اما تاثیر او در زندگی شخصیت اصلی داستان انکار ناپذیر است. وقتی خورشید وارد زندگی هیله می‌شود، مثل خورشید واقعی می‌ماند که به زندگی هیله نور می‌تاباند و رمق زندگی به او می‌بخشد. هیله در جایی از رمان می‌گوید:«این تعریفی است که من از خورشیدم دارم; این تعریفی است که همه از خورشید دارند: روشن و پرحرارت. نوازش‌گر و زندگی بخش.» دیالوگ بالا هم برای من مثل طلوع دوباره همین خورشید بود. آنقدر تاثیر گذاشت که حالا می‌توانم چندین ماه بدون وقفه بنویسم. و می‌نویسم. بچه‌ام را رها! نمی‌کنم!