All Articles

عجز طاقت به گرفتاری غم شادم کرد

حدود ده تا از کتاب‌هایم را از قفسه گرفته آوردم و گذاشتم روی میز کنار لپ‌تاپم و سپس نشستم و دانه دانه صفحه اول‌شان را مرور کردم. دقیق‌تر بگویم: پاراگراف آغازین هر کدام را، کلمه به کلمه، آهسته و شمرده، و با دقت، بلعیدم.

متن خودم را باز کردم. پاراگراف اول ضعیف! به شدت ضعیف! ترسیدم. از ساعت دوازده شب شروع کرده بودم و (گرچه عکس بالا ساعت ۲:۴۴ را نشان می‌دهد) تا الان که ساعت چهار صبح شده روی همان صفحه اول کار کردم. قهوه خوردم و نوشتم. نوشتم و قهوه خوردم. هنوز نشده چیزی که می‌خواستم.

هربار که احساس ناتوانی کردم، بازیگوشی کردم. به شبکه‌های اجتماعی سر زدم، بیدل خواندم، و حالا هم دارم رولینگ استونز می‌شنوم. فکر می‌کنم باید امشب بگذرم از آن و بخوابم (البته امیدوارم با این حجم قهوه که نوشیدم، بتوانم بخوابم) و زمانی دیگر به سراغش بیایم. گرچه نتوانستم چیزی که می‌خواستم را دربیاورم و در ابتدا عصبی شدم، اما «عجز طاقت به گرفتاری غم شادم کرد» و فعلا از آن گذشتم تا ببینیم اتمپت  بعدی چه می‌کند.

پ.ن: تازگی به این نتیجه رسیده‌ام که باید پلات پلن را تکمیل کنم. تا امروز فقط کرکتر پروفایل را تکمیل کرده بودم.

پ.ن۲: می‌دانم عنوانی که انتخاب کرده‌ام ناامید کننده است. مصرع دوم آن حتی ناامید کننده‌تر است: یاس بی‌بال و پری از قفس آزادم کرد.
اما من ناامید نیستم. این روزها نیز بگذرد. بگذریم. شعر از بیدل است.