All Articles

قرآن‌هایی که ناباکوف و سالینجر و مارکز خلق کردند

نمی‌دانم تعریف دیگران از قرآن چیست. من آن را به چشم یک کتاب مرجع می‌بینم. کتابی که میلیون‌ها انسان نه تنها آن‌را می‌خوانند، بلکه سیاست و زندگی و جامعه و فرهنگ و هنر و حتی ورزش‌شان (درست حدس زدید، ورزش اسلامی هم وجود دارد. من هم تازه شنیده‌ام) را با آن تعریف می‌کنند.

در نوشتن این رمان که نام سابقش «کلاه قره‌قل» بود و حالا نامی ندارد، من هم کتاب مرجع داشتم. کتاب‌های مرجع داشتم، تو بی اگزکت. اما کتاب‌های مرجع من چرندیاتی شبیه «عناصر داستان» یا «تکنیک‌های داستان نویسی» نبودند. آنستلی، سه کتاب قرآن‌های من بودند. «لولیتا» از ناباکوف. «ناتور دشت» از سالینجر و صد البته «صد سال تنهایی» مارکز.

در این مدت هربار که کم آوردم، هربار که ناامید شدم، هربار که ندانستنم چطور با کلمات بازی کنم، یکی از این سه شاهکار را باز کردم و چند فصل‌شان را خواندم.

اینکه هامبرت هامبرت در لولیتا چگونه خودش و داستانش و زندگی‌اش و حتی خواننده را مسخره می‌کند، برایم هنوز هم قابل هضم نیست.

یا اینکه هولدن کولفیلد در ناتور دشت چطور انقلابی به پا می‌کند که نه تنها در ادبیات تکرار نشده، بلکه چندین نسل از نوجوان‌های آمریکایی را به همان سو می‌برد، برایم بی‌نظیر است.
از صد سال تنهایی و آن جادوی رئالیسم جادویی گفتن هم که گفتن ندارد. عالی است. عالی. عالی!

پ.ن: مثلا به تصویر کشیدن این صحنه با کلمات، کار خداست. و آن خدا کسی نیست جز ناباکوف:

«Then, as I drove away, I heard her shout in a vibrant voice to her Dick; and the dog started to lope alongside my car like a fat dolphin, but he was too heavy and old, and very soon gave up.»