All Articles

Anything But Ordinary

یک: علاقه من به راک با شنیدن آهنگ‌های آوریل شروع شد. ده سال گذشت تا فهمیدم آوریل خواننده مورد علاقه من نیست اما هنوز هم بعضی از آهنگ‌هایش را گوش می‌کنم و دوست‌شان دارم. مثلا همین آهنگ «هرچیزی به غیر معمولی بودن» را. لیریکس آهنگ را بیشتر دوست دارم:

Sometimes I drive so fast
Just to feel the danger
I want to scream
It makes me feel alive

دو: فردا می‌شوم ۲۷. در تعطیلات آخر هفته هیچ چیز به اندازه رسیدن به این واقعیت که زندگی‌ات گذشت و هیچ‌کاری نکردی، وحشتناک نیست. وقتی ۲۳ سالم بود، به یکی از نویسنده‌های معروف افغانستان گفتم که می‌خواهم کتابی چاپ کنم. حدود نیم ساعت درباره‌اش گپ زدیم. خیلی هم خوشش آمد. یکی دو تا از داستان‌های کوتاهم را خوانده بود. صحبت که تمام شد، به موضوعات خصوصی‌تر رسیدیم. گفتم ۲۳ ساله هستم. طوری نگاهم کرد که انگار دارد به یک موجود فضایی نگاه می‌کند. گفت عجله نکن. بیشتر بخوان. بهم برخورد. سالها گذشت که فهمیدم تجربه زندگی در نویسنده شدن، خودش یک برد است. از همان موقع همیشه با خودم می‌گفتم تا قبل / یا در ۲۷ سالگی حتما کتابی منتشر می‌کنم. جوری با اطمینان به خودم این را می‌گفتم که تو گویی ۲۷ سالگی هرگز از راه نخواهد رسید. اما حالا رسیده و من هنوز در پیچ و خم همان کوچه‌ام.

به این چیزها که فکر می‌کردم، بیشتر ترس برم داشت. توییترم را دی‌اکتیو کردم. برای همیشه. فیس‌بوک را نتوانستم. چون نمی‌شود. مثل داشتن شماره تلفن واجب است. اما لاگ اوت کردم و با خودم قرار گذاشتم که فقط اول صبح و آخر شب برای چک کردن پیام‌ها بازش کنم. فکر کردن به این واقعیت که ۲۷ سالگی از راه رسید و من باید کاری کنم، آنقدر نگرانم کرد که بعد از هزار سال رفتم مشروب خریدم و حالا دارم می‌نوشم. (بین خودمان باشد، خواهر آمارانتا اگر بفهمد دوباره مشروب خریدم، سر به نیستم می‌کند. ولی شما که به آمارانتا نمی‌گویید؟ می‌گویید؟) یک ویسکی فایربال دارچینی خریدم. بیش از حد گران، اما می‌ارزد که یک روز مانده به تولد ۲۷ سالگی این چنین خرج و برج کنی.

سه: کتابی که این‌روزها می‌خوانم «سه گانه آفریقا»ست با این داستان‌ها: Things Fall Apart, No Longer At Ease, and Arrow of God.  آفریقا رمان نویس بهتر از چینوا آچه‌به هم دارد؟ داستان اول، «همه چیز از هم می‌پاشد» بود. صفحه اولش را که خواندم با خودم گفتم:«نی بیادر! آفریقا رمان نویسی بهتر از آچه‌به ندارد.» از آچه‌به قبلا فقط «مرد مردمی» را خوانده بودم که داستان یک دیکتاتور پوپولیست آفریقایی بود که قبلا معلم راویِ داستان بوده. آن‌زمان کرزی خودمان پیش چشمانم مجسم گشت.

چهار: یکی از خوشبختی‌های زندگیم آشنایی با موسیقی الکترو سوینگ بود. حالا که دو شات ویسکی نوشیده‌ام، دارم به این آهنگ گوش می‌کنم. فازش بهتر از فاز هایده است (فحش ندهید. خب دارم می‌رقصم!)

پنج: صبح به آمارانتا زنگ زدم که شب بروم خانه‌شان. گفت مهمان داریم. حیف شد. دلم برایش کون مورچه (تنگ) گشته. دو هفته شد ندیدمش. به کلنل بوئندیا زنگ زدم، گفت رفته اسباب‌کشی و تا شب مصروف است. ولی قرار شد امشب من و کلنل بوئندیا و پیلار ترنرا باهم برویم به تنها رستورانت افغان‌ها در این شهر. پیشواز تولد خوبی خواهد بود :-)

همه این‌ها را نوشتم که برگردم به این موضوع: ۲۷ سالگی برای من بهترین سال زندگی‌ام خواهد بود. مبارکم باد!

آپدیت: ۲۷ سالگی بهترین سال زندگی‌ام نشد. اما سال خوبی بود. دوستش داشتم.