All Articles

I was born one morning when the sun didn’t shine

در این جریان پروسه‌ی نوشتن خیلی چیزها یاد گرفتم. انگلیسی‌ام بهتر شده. خیلی جاها هم ضرر کرده‌ام. فارسی‌ام «زعیف‌تر» شده. بدتر از همه در course زندگی آدم کاملا متفاوتی شده‌ام. در اطرافم رفیق نزدیک ندارم. منظورم از رفیق، first class close friend است. خانواده هم دیگر برایم مهم نیست. این اواخر ارتباط من و برادرم به این چند کلمه خلاصه می‌شوند:«خوبم. تو خوبی؟ بقیه چی؟ خوشحالم که خوبید.» مادرم گاهی پیامی برایم می‌فرستد که معمولا سه روز بعد جوابش را می‌دهم.

تقریبا با هیچ‌کس حرف مشترکی برای گفتن ندارم. صحبت کردن با مردم خسته‌ام می‌کند. ترجیح می‌دهم تنها باشم. و فقط بنویسم. چه اینجا، چه در توییتر، چه فیس‌بوک، چه، of course، روی مایکروسافت ورد. حتی ترجیح می‌دهم که با آدم‌ها بیشتر چت کنم و حضوری نبینم‌شان. تنها بودنم چند دلیل دارد. درک‌شان نمی‌کنم. درکم نمی‌کنند. بیشتر از همه، می‌ترسم ناامیدم کنند. Ugh! به هر کس گفتم که دارم روی کتابی کار می‌کنم، جوابی داد شبیه به:«جالبه موفق باشی.» اما نگاه و لحنش بیشتر شبیه این بود:«تو؟ بهت نمیاد بابا. کسخل برو دنبال زندگیت که خربزه آبه.»

البته آنطور نیست که در مجموع کسی را نبینم. به قول ناباکوف در لولیتا:«Years of secret suffering had taught me superhuman self-control.» سرکار همکارانم را می‌بینم. پیش روی آن‌ها طوری وانمود می‌کنم که من هم یکی مثل خودشان هستم. بی‌خیال و «روز چلان». خوشبختانه هر دو هفته یک‌بار موسیو بالدینی** و لورا را هم می‌بینم. همیشه باهم چرت و پرت می‌گوییم و می‌خندیم. لازم نیست قراری باهم بگذاریم برای خوش بودن. در همان بدو ملاقات با نگاه به هم می‌فهمانیم که قرار نیست کسی از مشکلاتش بگوید یا از کار حرف بزند. جمله اول (به جای سلام) «چطوری عاشقال؟***» است و مرزها را مشخص می‌کند. هر چهار هفته یک‌بار هم با مادام آرنولفی می‌رویم بار و بیری می‌نوشیم و درباره فرهنگ اروپای شرقی (مادام آرنولفی ما اهل مجارستان است) و یا فرهنگ افغانستان گپ می‌زنیم. در سه ماه گذشته دیدارهای روتین‌ام به همین‌ها خلاصه شده. مگر این‌که با فردی، خیلی اتفاقی، یا برخلاف عادت همیشگی، بیرون رفته باشم. مثل آن روزی که مادام گیلار زنگ زد و گفت برویم برایش تخت‌خواب بخریم و رفتیم.

در این جریان این پروسه خیلی چیزها یاد گرفته‌ام. انگلیسی‌ام بهتر شده. خیلی جاها هم ضرر کرده‌ام. فارسی‌ام «زعیف‌تر» شده. بدتر از همه در course زندگی آدم کاملا متفاوتی شده‌ام. در اطرافم رفیق نزدیک ندارم. منظورم از رفیق، first class close friend است. خانواده هم دیگر برایم مهم نیست. این اواخر ارتباط من و برادرم به این چند کلمه خلاصه می‌شوند:«خوبم. تو خوبی؟ بقیه چی؟ خوشحالم که خوبید.» مادرم گاهی پیامی برایم می‌فرستد که معمولا سه روز بعد جوابش را می‌دهم.

تقریبا با هیچ‌کس حرف مشترکی برای گفتن ندارم. صحبت کردن با مردم خسته‌ام می‌کند. ترجیح می‌دهم تنها باشم. و فقط بنویسم. چه اینجا، چه در توییتر، چه فیس‌بوک، چه، of course، روی مایکروسافت ورد. حتی ترجیح می‌دهم که با آدم‌ها بیشتر چت کنم و حضوری نبینم‌شان. تنها بودنم چند دلیل دارد. درک‌شان نمی‌کنم. درکم نمی‌کنند. بیشتر از همه، می‌ترسم ناامیدم کنند. Ugh! به هر کس گفتم که دارم روی کتابی کار می‌کنم، جوابی داد شبیه به:«جالبه موفق باشی.» اما نگاه و لحنش بیشتر شبیه این بود:«تو؟ بهت نمیاد بابا. کسخل برو دنبال زندگیت که خربزه آبه.»

البته آنطور نیست که در مجموع کسی را نبینم. به قول ناباکوف در لولیتا:«Years of secret suffering had taught me superhuman self-control.» سرکار همکارانم را می‌بینم. پیش روی آن‌ها طوری وانمود می‌کنم که من هم یکی مثل خودشان هستم. بی‌خیال و «روز چلان». خوشبختانه هر دو هفته یک‌بار موسیو بالدینی** و لورا را هم می‌بینم. همیشه باهم چرت و پرت می‌گوییم و می‌خندیم. لازم نیست قراری باهم بگذاریم برای خوش بودن. در همان بدو ملاقات با نگاه به هم می‌فهمانیم که قرار نیست کسی از مشکلاتش بگوید یا از کار حرف بزند. جمله اول (به جای سلام) «چطوری عاشقال؟***» است و مرزها را مشخص می‌کند. هر چهار هفته یک‌بار هم با مادام آرنولفی می‌رویم بار و بیری می‌نوشیم و درباره فرهنگ اروپای شرقی (مادام آرنولفی ما اهل مجارستان است) و یا فرهنگ افغانستان گپ می‌زنیم. در سه ماه گذشته دیدارهای روتین‌ام به همین‌ها خلاصه شده. مگر این‌که با فردی، خیلی اتفاقی، یا برخلاف عادت همیشگی، بیرون رفته باشم. مثل آن روزی که مادام گیلار زنگ زد و گفت برویم برایش تخت‌خواب بخریم و رفتیم.

My life’s shrunk into this. Of course, this is not all. That’s why I made this «Secret Suffering» so I could write about’em. About the biggest Kotal that I have to climb and get over with. Still, even after reading my gibberish delusions, of which that I am the only one who understands ’em,  you wouldn’t imagine how difficult it’s to overbear it. Writing is the most joyful job in the world. And, mind you, it’s fucking difficult. It really is.

* عنوان این نوشته را از آهنگ Sixteen Tons گرفتم. از بین تمام ورژن‌های این آهنگ، شخصا ورژنی که جانی کش خوانده را بیشتر دوست دارم.

** واضح است که نام‌های این پست مستعارند. نام‌ها را، مثل نام خودم، از فیلم Perfume: The Story of a Murderer گرفتم.

***این عاشقالی که بهم می‌گوییم یعنی عشقیِ باحال.

* عنوان این نوشته را از آهنگ Sixteen Tons گرفتم. از بین تمام ورژن‌های این آهنگ، شخصا ورژنی که جانی کش خوانده را بیشتر دوست دارم.

** واضح است که نام‌های این پست مستعارند. نام‌ها را، مثل نام خودم، از فیلم Perfume: The Story of a Murderer گرفتم.

***این عاشقالی که بهم می‌گوییم یعنی عشقیِ باحال.