All Articles

Secret Candouring

۱. قصد داشتم در تقابل با درد و رنج‌های پنهان، یک کتگوری دیگر در وبلاگ به نام صادقانه‌های پنهان هم درست کنم و در آن از لذت‌هایی بنویسم که دنیای نوشتن به من می‌بخشد. دیدم در این مسیر حتی لذت‌هایش هم درد و رنج دارد. بی‌خیال شدم.

۲. اصولا آدم اجتماعی هستم. آه!!! اصولا آدم اجتماعی بودم. به شدت اجتماعی. امکان نداشت از فردی خوشم بیاید و با او از باب دوستی وارد نشوم. حتما می‌شدم. دوستی‌هایی که تا سال‌ها ادامه پیدا می‌کردند (و بعضا هنوز هم در بک گروند زندگی‌ام ادامه دارند). یک چیزی می‌گویم، یک چیزی می‌شنوید. در یک کلام، کارم درست بود و اگر می‌خواستم، آدم دوست-شونده خوبی بودم. در طی دو-سه سال گذشته این عادت از سرم پریده. مدت‌هاست (خصوصا در کشور جدید) که با آدم جدیدی آشنا نشده‌ام، مگر از روی جبر. در این مدت آنقدر ذهنم درگیر کتاب بوده که روابط اجتماعی‌ام به صفر رسیده. این روزها نمی‌توانم با فردی (چه زن، چه مرد) بیشتر از چند روز خوب و خودمانی باشم (چه آنلاین، چه آفلاین) و حتما خسته می‌شوم، مگر این‌که آن رابطه بر اساس منافع (مثل کار) ایجاد شده باشد. خب، این خاصیت هم خوب است و هم بد. خوب به این خاطر که نشان می‌دهد تمام ذهنم درگیر کتابی‌ست که تبدیل شده به زندگی‌ام. بد به این خاطر که… هممم! آه! هممم! شاید بد، به این خاطر که بعد از پایان کتاب و چاپ آن، این عادت احتمالا لایف استایل زندگی‌ام خواهد شد. بد است. نیست؟

۳. نزدیک به هزار سال می‌شود که سکس نداشته‌ام. حتی یادم نمانده آخرین سکسی که داشتم چه شکلی بود. حس آن لحظات، و تصویر آن لحظات، و حتی لذت آن لحظات از ذهنم پاک شده. و برعکس اطرافیانم که، زن و مرد*، دنبال سکس هستند، حتی دیگر دنبالش هم نیستم. این کتاب آنقدر برایم ارزشمند شده که رسیدن به آخر خط، بر هر چیزی تقدم و اولویت دارد. و این خوب است. نیست؟ پس حتما بد است.

۴. در یک رستوران در قلب شهر کار می‌کنم. گاهی ۳۰ ساعت در هفته، گاهی ۴۰ ساعت. نصف بیشتر پولی که از کار در رستوران نصیبم می‌شود به کرایه خانه و پول اینترنت و خرج خوراک و پول کارت مترو می‌رود. مابقی می‌شود کتاب (اکثرا صوتی یا ایبوک)، قهوه (نمی‌دانم چرا، اما دوست دارم که تنها، یعنی به تنهایی، در اسپرسو هاوس بنشینم و قهوه پشت سر قهوه سفارش بدهم و بنویسم)، سیگار (آو کورس!) و مشروب (البته نسبت مشروبی که این‌روزها می‌نوشم حتی کمتر از مشروبی‌ست که در افغانستان می‌نوشیدم. ولی چه کنیم؟ نویسنده بدون سیگار دیدم، بدون مشروب؟ نه!). بله! درست حدس زدید. لباس خیلی کم می‌خرم. اکثرا همان‌هایی‌ست که از کابل آورده بودم. حتی تیغ ریش‌تراشم هم هنوز همانی‌ست که از کابل آورده بودم. لباس‌های زیرم هم همین‌طور. کفش و جوراب‌هایم هم همین‌طور. در مجموع برای ظاهر خودم چیز زیادی خرج نکرده‌ام. حتی اولویت خرج کردن پولهایم در این بی‌پولی هم کتاب است. خوب است، نه؟ اما اگر این کتاب، نشود آن چیزی که می‌خواهم بشود، بد است. لطفا لکچر ندهید که:«عیب نداره، به جایش کلی تجربه کسب کردی.» بد است، بد.

۵. دیشب در وب‌سایت مسترکلاس ثبت‌نام کردم و ۹۰ دلار پول بی‌زبان را به کلاس داستان نویسی جیمز پترسون دادم. جیمز را نمی‌شناسید؟ گوگل کنید خب! خلاصه این‌که هزاران نفر در همین کلاس آنلاین او ثبت‌نام کرده‌اند و هزاران نفر نویسنده دم بخت داریم. من جمله خود من. ۹۰ دلار پول در این بی‌پولی رفت به کلاس درسی که همه چیزش را می‌دانستم. پلات چیست؟ تعریف جیمز همان‌چیزی بود که می‌دانستم. یا مثلا چطوری اوت لاین بنویسیم؟ جیمز در ویدیوهایش می‌گوید:«من حتی تا سه تا درفت اوت لاین برای هر کتابم می‌نویسم. جمله نمی‌سازم. داستان را در اوت لاین تعریف می‌کنم.» این جمله را که گفت، می‌خواستم بگویم:«استاد! شما سه درفت می‌نویسی، من برای همین کتاب، چهار درفت اوت لاین متفاوت تا امروز دارم. جمله سازی؟ اوت‌لاین‌های من به فارسی هستند اما کتاب به انگلیسی‌ست. در اوت لاین کی به جمله سازی فکر می‌کند؟» ولی نگفتم. می‌گفتم هم فایده نداشت. به فرد داخل ویدیو چه بگویم؟
شما چه احساسی پیدا می‌کنید وقتی یکی از موفق‌ترین و پول‌دارترین و شناخته‌شده‌ترین نویسنده‌های زنده‌ی دنیا چیزی را به شما آموزش بدهد که شما آن‌را از روی تجربه** آموخته‌اید؟ خوب است. نیست؟ اگر بد بود چی؟

تمام شد.

تا این‌جا، نزدیک به ۷۰۰ کلمه برای این پست نوشتم. ۷۰۰ کلمه ناقابل. از آغاز تا پایان نوشتن این مطلب، زمان گرفتم. دقیقا ۲۴ دقیقه طول کشید که این ۷۰۰ کلمه را بنویسم. کاش هنگام نوشتن کتاب هم اینقدر سریع از کنار همه چیز می‌گذشتم. این روزها، حداقل ۳ ساعت در روز را صرف نوشتن می‌کنم. در سه روز گذشته چند کلمه نوشته باشم خوب است؟ ۵۲۴ کلمه. بله. همین الان شمردم. ۵۲۴ کلمه در حداقل ۹ ساعت. امیدوارم این کتاب پیش از مرگم (مرگی که امیدوارم در کهن سالی اتفاق بی‌افتد) منتشر شود.

* اوهوم. اینجا زن و مرد ، بنا بر طبیعت و عادت‌های زندگی‌‌شان دنبال سکس هستند و اگر بخواهند، درباره‌اش گپی هم می‌زنند. اما این به آن معنا نیست که اینجا فحشا بیداد می‌کند. بگذارید یک مثال دیگر بگویم. روزهای اولی که آمده بودم، از دیدن تعداد زیادی معلول یا معیوب فیزیکی یا ذهنی در خیابان‌های این کشور متعجب می‌شدم. با خودم می‌گفتم:«اوه! اینجا چقدر معلول و معیوب زیاد دارد.» اما به مرور زمان متوجه شدم که اتفاقا نه، به نسبت کشور من، خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی کمتر معیوب و معلول دارند. اما این‌ها به راحتی می‌توانند بیرون بیایند و در خیابان گشت و گذار کنند و خجالتی هم نکشند. همین :-)

** تجربه. همم! منظورم سه سال زندگی در کتابی‌ست که هنوز متولد نشده. مثل کسی که هنوز آتش اختراع نشده، آن‌را زندگی می‌کند تا اختراعش کند. به همین سادگی.