All Articles

Take a sad song, and make it better

دیروز خوب بود. البته منظورم «دیروز»ی نیست که بیتلز در آهنگ دیروز می‌خواند. دیروز خودم را می‌گویم. از صبح تا شب کار خاصی نکردم. از خواب که بیدار شدم: کمی فکر کردم، چند صفحه پراکنده داستان خواندم، بیشتر فکر کردم، یک مستند درباره‌ی جنگ افغانستان دیدم، دوباره فکر کردم. چند جمله نوشتم روی کامپیوترم و بازهم فکر کردم. آخر شب هم تنهایی رفتم سینما. فیلم مستند «بیتلز: هشت روز در هفته» از ۲۰ سپتامبر رفته بود روی پرده نمایش و باید می‌دیدمش. فیلم خیلی بهتر از چیزی بود که تصور می‌کردم. به هر حال می‌شد از رون هاوارد، کارگردانی که A Beautiful Mind, Rush و Cinderella Man را ساخته، انتظار یک فیلم عالی درباره‌ی بیتلز داشت.

فیلم راجع به این نبود که بیتل‌ها چقدر دهن‌شان سرویس شد تا تبدیل به آن بیتل‌هایی شوند که ما امروز می‌شناسیم. بیشتر درباره‌ی این بود که بعد از آن حجم محبوبیت چطور خودشان را جمع کردند تا جوگیر نشوند. فیلم درباره‌ی آن سالهایی‌ست که مردم (مثلا ۲۸۰ نفر) به جای زخمی شدن در یک حمله انتحاری، در ازدحام صف‌ کنسرت‌های بیتلز زخمی می‌شدند. فیلم در جایی شهرت و محبوبیت بیتلز را در حد شووبرت و بتهوون می‌داند. و در جایی (اگر اشتباه نکنم) پاول مک‌کارتنی (یا جورج هریسون) در جواب خبرنگاری که به تاثیر آهنگ‌های گروه روی فرهنگ مردم اشاره می‌کند، می‌گوید:«فرهنگ نه، زندگی.» و جان لنون که شهرت بیتلز را در حد عیسی مسیح می‌داند و متاسفانه مجبورش می‌کنند عذرخواهی کند.

اتفاق آخر شب هم جالب بود. در بار روبه‌روی سینما موسیقی جاز زنده به راه بود. تمام مشتریان بار، پیرزن و پیرمرد بودند که حدود ۲۰ نفر می‌شدند. اگر بارتندر، یک دختر جوان آسیایی، آن‌جا نبود، فکر می‌کردی همه مردم شهر شبیه این‌ها هستند و پیراند. برای گوش کردن به موسیقی وارد بار شدم و دیدم بعله، نوازنده‌ها هم پیراند. همه بالای شصت سال را راحت داشتند. زیاد اهل موسیقی جاز نیستم، ولی معلوم بود که عالی می‌نوازند. از بارتندر پرسیدم. گفت آن‌ها همه بازنشسته هستند و هر شب آن‌جا جمع می‌شوند. یک آهنگ را انتخاب می‌کنند و می‌نوازند. عضو یک بند موسیقی نیستند و هیچ تمرینی هم ندارند. هر کس دلش خواست ترومپتی، گیتاری، ویلونی، چیزی برمیدارد و با بقیه می‌نوازد. انصافا خوب هم می‌نواختند.

امروز، تا این لحظه روز خوبی نداشتم. بیشتر از چهار ماه موهایم را کوتاه نکردم که یک مدل کره‌ای رویش پیاده کنم. اما در سلمانی، زن میانسالی که مو و قیچی به دستش بود، به جای چیدمان درخواستی، ریدمان مورد نظر خودش را پیاده کرد. ناراحت شدم اما چیزی نگفتم. کار از کار گذشته بود. برای همین آمدم که چیزی در وبلاگ بنویسم تا آرام بشم. نوشتن آرامم می‌کند. مثل گرفتن یک آهنگ غمگین و تبدیل آن به یک ملودی بهتر و شادتر می‌ماند نوشتن. :-)

* عنوان این نوشته از آهنگ Hey Jude بیتلز است.