All Articles

The first of anything

اولین بوسه خیلی اتفاقی بود. هیچ‌کدام‌مان آماده نبودیم. نشسته بودیم توی یک بار و از هر دری حرف می‌زدیم. یاپی بلند شد که برود بیرون و هوایی تازه کند. نیست که اینجا برعکس کشورِ خودش، مردم داخل بار سیگار می‌کشند و غیرسیگاری‌هایی که دارند خفه می‌شوند باید برای چند دقیقه بروند بیرون.

A هم بلند شد که برود دستشویی. فقط من ماندم و L. صدایش می‌زنم «بیتو» چون از وقتی ترانه سلطان قلب‌ها را بهش یاد دادم، بدون اینکه معنی ترانه را بلد باشد، برایم میخواند سطلان قلبم تو هستی، بی تو چی کنم؟ بگذریم. داشتیم درباره پروژه آخرش حرف می‌زدیم و اینکه اصلا راضی نیست و باید فکر چاره باشد. از آن طرف نگران است که وقتی به کشورش برگردد، دست خالی برگشته باشد. برای عوض کردن جو که از بحثی ناامید کننده منشا می‌گرفت، از او پرسیدم که نمی‌خواهی نمایشگاه برگزار کنی؟ گفت کارهایم ضعیف هستند. گفتم خب من همه کارهایت را ندیده‌ام و نظری ندارم. موبایلم را گرفت تا وب‌سایتش را باز کند و کارهایش را نشانم دهد. وب‌سایت که باز شد، نزدیک‌تر نشستیم. نزدیک بودیم. نزدیک‌تر شدیم. سرعت اینترنت در داخل بار ضعیف بود و تا باز شدن وب‌سایت باید صبر می‌کردیم. همین انتظار باعث شد که هر دو بهم نگاه کنیم. نگاه کردیم. و تا به خودمان آمدیم لب‌هایمان روی هم خوابیده بودند.*

بعد از آن شب هرچه تلاش کردم تا اولین بوسه زندگی یادم بیاید، نشد که نشد. برایم عجیب بود. چون وقتی داشتیم می‌بوسیدیم، آن احساس آشنایی که انتظارش را داشتم از لبانم شروع و تا نوک انگشتان پا و بین دانه دانه موهایم پخش شد. نوستالوژی! باید از جایی شروع شده باشد. نشده بود. یعنی شروع شده اما من یادم نبود. یعنی در زندگی عاشق نشده بودم؟ یعنی اولین بوسه که همه از آن حرف می‌زنند تا این حد برایم بی‌اهمیت بوده؟ یعنی کسی را بوسیده بودم که دوستش نداشتم؟ نمی‌دانم. اما هیچ تصویر درستی از اولین بوسه زندگی‌ام ندارم.

این روزها دوباره برگشته‌ام به روال عادی زندگی: نوشتن! امروز شش ساعت متوالی نوشتم. مغزم که تعطیل شد، یاد بیتو افتادم. نمی‌دانم کجاست. چه می‌کند. دلم خواست برایش پیامی بفرستم و احوالی بپرسم، اما می‌دانم که اهل اینترنت و پیام و این چیزها نیست و شاید دو روز بعد جواب پیامم را بدهد. بی‌خیال شدم. گفتم شاید بهتر باشد که خودش و هر وقت دلش خواست پیام بدهد. اینطوری بهتر است. گرچه دلم برایش تنگ شده. بدجوری. اما احترام می‌گذارم برایش و فعالیت‌هایش. این شد که بعد از مدت‌ها دوباره آمدم اینجا تا با مغزی تعطیل، بازهم به فارسی بنویسم.

*وقتی A از دستشویی برگشته بود و دیده بود که ما مشغولیم، تصمیم گرفته بود که او هم برود بیرون. نمی‌دانم چه مدت مشغول بودیم، اما وقتی به خودمان آمدیم و دیدیم که یاپی و A کنارمان نیستند، گفتیم حتما رفته‌اند خانه. نرفته بودند. همان بیرون منتظرمان نشسته بودند. شاید نیم ساعت. شاید هم بیشتر.