All Articles

This is a human conversation

. این ساوند ترک فیلم پینا را گذاشته‌ام روی تکرار و این خطوط بی سر و ته را تایپ می‌کنم.

۲. هفته‌ی سختی را پشت سر گذاشتم. دقیقا از جمعه گذشته تا امروز پنج‌شنبه. بالاخره تمام شد. در این یک هفته طوری برای رسیدن به خواسته‌های زندگی‌ام تلاش نکردم که نگران کننده بود. گرچه نمی‌شد کاریش کرد. باید هم‌زمان لقمه نانی هم درآورد. کار! اوقات فراغت بعد از کار هم خستگی و کاهلی در ظاهر، و اعتیاد به شبکه‌های اجتماعی و گریز از فکر کردن در باطن، باعث شد هیچ کار مفیدی انجام ندهم. باید با صاحب‌کارم صحبت کنم که ساعت‌های کاری‌ام را کمتر کند. باید صحبت کنم.

۳. جمعه هفته‌ی پیش مادام بواری در تلگرام برایم پیامی گذاشت. به قول خودش سخت و گزنده. که نبود البته. که اتفاقا برای من جالب بود و مرا به فکر وا داشت. لپ کلامش این بود که علاقه داشتن به ادبیات کافی نیست و با آن نمی‌شود نویسنده شد. نه. اینطور ننوشته بود. نوشته بود تو عاشق ادبیات نیستی. بله. این را گفته بود. نوشته بود:«مدعی را می‌بینم که ادعای صرف است. کسی که دم از عشق می‌زند، برای عشقش خرج می‌کند.» هممم. شما بودید چه می‌کردید؟ احتمالا همان لحظه پاسخ مادام بواری را می‌دادید و با او بحث می‌کردید. من اما جواب ندادم. یک هفته گذشت و تقریبا هر روز به حرف‌هایش فکر کردم. مادام بواری خودش نویسنده‌ی خوبی‌ست و در این شکی نیست. حرف‌هایش هم بیشتر از روی دلسوزی بود. او جانبی از قضیه را می‌بیند که من نمی‌بینم. حق با اوست. باید برای عشقم بیشتر خرج کنم. باید وقت بیشتری برایش بگذارم.

اما چگونه؟ نظر مادام بواری این است که همه چیز را دوباره از اول شروع کنم. جمله‌سازی تمرین کنم و فعل و فاعل و مفعول و حرف را دوباره یاد بگیرم. شاید در این مورد هم حق با او باشد، اما نمی‌شود. سوژه‌ای در ذهنم پرورش یافته که باید بنویسمش. باید تمامش کنم. باید تمام شود. باید. راه برگشتم را خرده شیشه و میخ ریخته‌ام. حالا دیگر برای یادگرفتن عناصر داستان نویسی یا فلان و بیسار ناوقت است. جنین در ذهنم کامل شده و فقط مانده زاییدن. گرچه این زایمان طبیعی نیست، چون انگلیسی زبان مادری‌ام نیست، اما به جایی رسیده‌ام که دیگر نمی‌توانم جنین را سقط کنم. با سقط جنین، خودم هم از بین می‌روم. اگر بنا باشد از بین بروم، ترجیح می‌دهم بعد از تولد کودک از بین بروم. گرچه فکر نمی‌کنم بعد از زایمان کار به ناامیدی بی‌انجامد. و دلیل آن چیزی شبیه گفت‌وگوی دیروز من و رفیق است.

۴. در جریان حملات روز تاسوعا در کارته سخی کابل، با رفیق گپ می‌زدم. ناراحت و غمگین بود در حد سالهای خشکسالی. باید چیزی می‌گفتم که آرام شود. آرام نمی‌شد. من هم حرفی برای آرام کردن او نداشتم و این وضعیت را غم‌انگیزتر می‌کرد. هیچ‌کدام ما دو نفر آدم‌های مذهبی نیستیم. گرچه او هنوز مسلمان هست و من آن هم نیستم. اما کشته شدن آدم‌های بیگناه، یا بهتر بگویم، کشته‌شدن آدم‌ها غم‌انگیز است برای هردوی‌مان. فردای آن شب حال رفیق بهتر بود. گفتم غم‌انگیز است اما سعی کن به زندگی عادی برگردی چون چه بخواهی، چه نخواهی، زندگی روال عادی خود را طی می‌کند. رفیق جان نه تنها این حرف را قبول داشت، بلکه توصیف بهتری برایم فرستاد. از کتاب «من او را دوست داشتم» آنا گاوالدا:

«زندگی حتی وقتی انکارش می کنی حتی وقتی نادیده اش می گیری، حتی وقتی نمی خواهی اش از ناامیدی های تو قوی تر است. از هر چیز دیگری قوی تر است. آدم هایی که از بازداشتگاه های اجباری برگشتند دوباره زاد و ولد کردند. مردان و زنانی که شکنجه دیده بودند، که مرگ نزدیکانشان و سوخته شدن خانه هایشان را دیده بودند، دوباره دنبال اتوبوس ها دویدند، به پیش بینی های هواشناسی به دقت گوش کردند و دخترهایشان را شوهر دادند. باور کردنی نیست اما همین گونه است.»

۵. دیالوگ زیر از فیلم مرد دویست ساله است. چقدر دلم برای رابین ویلیامز تنگ شده.

– Goddamn it, Andrew! If you’re going to succeed at this thing you’re trying to do…you’ve got to stop being so damn deferential.
– I can’t help being deferential. It’s built-in.
– Then change.
– Change? I have changed.
– I don’t mean on the outside. Change on the inside. Take chances, make mistakes. Sometimes it’s important not to be perfect. It’s important to do the wrong thing!
– Do the wrong thing?
– Yes.
– Why? I see. To learn from your mistakes.
– No. To make them! To find out what’s real and what’s not, to find out what you feel. Human beings are terrible messes.
– I’ll grant you that. I see. This is what is known as an irrational conversation, isn’t it?
– This is a human conversation. It’s not about being rational. It’s about following your heart.
– And that’s what I should do?
– Yes. And you have a heart, Andrew. I feel it. I don’t even believe it sometimes, but I do feel it.
– And in order to follow that heart…one must do the wrong thing.

به روز رسانی: همین الان خبر شدم که باب دیلن جایزه نوبل ادبیات گرفت. جالبه. خیلی جالبه.