All Articles

Wisdom comes to us when it can no longer do any good

از خواب که بیدار شدم، ایده‌ای روی دیوار ذهنم آویزان بود و تلو تلو می‌خورد. گویا در خواب دیده (این روزها حتی خواب نوشتن می‌بینم) اما میخ درستی به آن نکوبیده بودم. به سرعت یک لیوان قهوه درست کردم و نشستم پشت کامپیوتر. اما هرچه تلاش کردم نتوانستم میخ را درست بکوبم و کلماتی که می‌خواستم را روی صفحات کتاب پرت کنم. ناامید شدم. بین توییتر و فیس‌بوک و یوتیوب رفت و آمد کردم. بدتر شد. به رفیق پیام دادم، بیرون بود و مصروف. سرخورده شدم و از نوشتن هم دست کشیدم.

اولین داستانم را وقتی ۱۲ سال داشتم، نوشتم. آن‌روزها تحت تاثیر داستان‌های هوشنگ مرادی کرمانی بودم. آنقدر زیاد که بعد از یک میلیون سال نوری، هنوز هم بعضی از توصیفات و صحنه‌های «قصه‌های مجید» را به یاد دارم. مثلا آن صحنه‌ای که مجید می‌آید پشت لبش را بزند تا سبیل دربیاورد، اما استفاده از تیغ برای اولین بار ساده نیست. مثلا (چیزی شبیه به این برایش اتفاق می‌افتد) «تیغ داخل حوض افتاد و رقص‌کنان در میان آب به کف حوض نشست.» یا آن داستانی که مجید مامور می‌شود که بندناف کودک تازه بدنیا آمده را جای خوبی بی‌اندازد تا بخت کودک باز شود و در آینده آن کاره شود. مجید تمام شهر را زیر و رو می‌کند تا شغل خوب بیابد. مشاغلی از قبیل (اگر درست یادم مانده باشد) کارگر شهرداری، نظافت‌چی اداره، قنات‌چی، معلم و الی آخر. همه را مرور می‌کند و از انداختن بندناف در آن اماکن عذاب وجدان می‌گیرد و نمی‌اندازد. یا صحنه‌ی تسبیح گرداندن آقای معلم که همیشه بهترین قسمت قصه‌های مجید بود.

آن سال داستان پسری را نوشته بودم که مثل مجیدِ نوجوان، خام بود و نوجوان. ثواب کردن‌ها به کباب شدن‌هایش ختم می‌شد. بعد از آن و دو داستان دیگری که دنباله‌ی مشکلات همان شخصیت بود، تبدیل شدم به یکی از سلبریتی‌های مدرسه. هم ردیف مهدی (عضو تیم ملی نوجوانان بسکتبال ایران) و حجت (نابغه ریاضی تمام منطقه). معلم انشا، داستانم را در تمام کلاس‌هایش خوانده بود و گفته بود:«کار ژان-بپتیست گرنویی‌ست که در کلاس اول راهنمایی همین مدرسه درس می‌خواند.» یک‌روز علیرضا (همسایه‌مان و سوم راهنمایی همان مدرسه) در جریان زنگ تفریح زد به شانه‌ام و گفت:«ژان-بپتیست! خداییش اینارو خودت نوشتی یا از جایی کپی کردی؟» خندیده بودم فقط.

بعد از آن کارم شده بود نوشتن انشا برای دوستان نزدیک. می‌آمدند و می‌گفتند که مثلا موضوع انشا برگ درخت است. برایشان می‌نوشتم. آن‌روزها و تا سال‌ها بعد از آن فکر می‌کردم داشتن تخیل خوب، یعنی توانایی نویسندگی. اما سال‌ها گذشت که فهمیدم نویسندگی فقط تخیل نیست. هنر است و تخصص! و این بزرگ‌ترین جفایی بود که به خودم کردم.

این روزها که دارم روی اولین کتاب جدی‌ام کار می‌کنم، به طور وحشتناکی از این ناحیه ضربه خورده‌ام. مثلا همین اواخر فهمیده‌ام که مخاطب هم مهم است. «شعور» مخاطب خیلی مهم است. نباید همه چیز را توضیح داد یا به نمایش گذاشت. همیشه باید کلماتی را جا گذاشت. صحنه‌ای را نمایش نداد. توصیفی را حذف کرد. تا مخاطب در ذهن خودش آن‌ها را تداعی کند و به این کشف برسد و لذت بیشتری از خواندن کتاب ببرد.

در توصیف کارهای گابریل گارسیا مارکز می‌گویند:«He was also noted for leaving out seemingly important details and events so the reader is forced into a more participatory role in the story development.»

من از عدم این توانایی رنج می‌برم. و این خوب نیست. ناراحت کننده است.

پ.ن۱: قرار بود امروز کاری را برای خانم ویرجینیا وولف تمام کنم. نشد. ذهنم درگیر بود و کار بنده خدا ماند. ناچارم برایش پیام بگذارم و از او بابت این تاخیر عذرخواهی کنم.

پ.ن۲: نام‌ها طبق معمول مستعار هستند.

پ.ن۳: عنوان این مطلب، یکی از جملات کتاب «عشق سال‌های وبا»ست. امیدوارم این جمله در مورد من درست نباشد.