secret-suffering

کوتل

خورشید را نمی‌شود حذف کرد

**تو کاری رو شروع کردی که همیشه می‌خواستی. کمتر آدمی هست که می‌ره دنبال آرزوهاش. آرزوت رو وسط راه ول نکن. درسته که خسته‌ات می‌کنه، فرسوده‌ات می‌کنه، له‌ات می‌کنه، اما برات عزیزه. نمی‌تونی ولش کنی.** غرغر نکن پس. یک برنامه خوب بریز برای بازنویسی. توی این مسیر هم به هیچ کس تکیه نکن عزیزم، به هیچ‌کس، حتی خودت.

مابقی ماجرا...

کوتل

یار عیسوی مذهب

خالد حسینی در یکی از مصاحبه‌هایش می‌گوید:«سخت‌ترین قسمت نوشتن یک رمان، ۵۰ صفحه اول آن است.» این جمله تنها جمله‌ی دقیقی‌ست که از مصاحبه خالد حسینی یادم مانده است. مابقی تنها نقل به مضمون‌ست: «در دنیا هزاران ۵۰ صفحه اول وجود دارد که نویسنده‌ی آن‌ از خیر ادامه‌اش گذشته و آن ۵۰ صفحه را در کشو کمد خود پنهان کرده. اما وقتی از ۵۰ صفحه‌ی اول عبور می‌کنند، حتی اگر نویسنده بخواهد، کتاب از خیر نویسنده نمی‌گذرد. این احساسی بود که من در هنگام نوشتن رمان گودی پران باز تجربه کردم.»

مابقی ماجرا...

کوتل

قرآن‌هایی که ناباکوف و سالینجر و مارکز خلق کردند

نمی‌دانم تعریف دیگران از قرآن چیست. من آن را به چشم یک کتاب مرجع می‌بینم. کتابی که میلیون‌ها انسان نه تنها آن‌را می‌خوانند، بلکه سیاست و زندگی و جامعه و فرهنگ و هنر و حتی ورزش‌شان (درست حدس زدید، ورزش اسلامی هم وجود دارد. من هم تازه شنیده‌ام) را با آن تعریف می‌کنند.

مابقی ماجرا...

کوتل

La Vie En Rose

چند شب پیش فیلم Inception را برای هزارمین بار می‌دیدم. در یکی از صحنه‌های فیلم، موسیقی متن آهنگ Non, Je ne regrette rien پلی می‌شود. البته آن موقع که آهنگ را شنیدم، اسمش را نمی‌دانستم. با هزار زحمت، و از طریق گوگل، اصل آهنگ را پیدا کردم. بعد از روی کنجکاوی بیشتر، درباره‌ی خواننده‌اش گوگل کردم. ادیث پیاف. آه! ادیث پیاف. سال‌ها شنیده بودمت، بدون اینکه حتی نامت را بدانم.

مابقی ماجرا...

کوتل

Secret Candouring

قصد داشتم در تقابل با درد و رنج‌های پنهان، یک کتگوری دیگر در وبلاگ به نام صادقانه‌های پنهان هم درست کنم و در آن از لذت‌هایی بنویسم که دنیای نوشتن به من می‌بخشد. دیدم در این مسیر حتی لذت‌هایش هم درد و رنج دارد. بی‌خیال شدم.

مابقی ماجرا...

کوتل

عجز طاقت به گرفتاری غم شادم کرد

حدود ده تا از کتاب‌هایم را از قفسه گرفته آوردم و گذاشتم روی میز کنار لپ‌تاپم و سپس نشستم و دانه دانه صفحه اول‌شان را مرور کردم. دقیق‌تر بگویم: پاراگراف آغازین هر کدام را، کلمه به کلمه، آهسته و شمرده، و با دقت، بلعیدم. متن خودم را باز کردم. پاراگراف اول ضعیف! به شدت ضعیف! ترسیدم. از ساعت دوازده شب شروع کرده بودم و (گرچه عکس بالا ساعت ۲:۴۴ را نشان می‌دهد) تا الان که ساعت چهار صبح شده روی همان صفحه اول کار کردم. قهوه خوردم و نوشتم. نوشتم و قهوه خوردم. هنوز نشده چیزی که می‌خواستم.

مابقی ماجرا...

کوتل

This is a human conversation

در جریان حملات روز تاسوعا در کارته سخی کابل، با رفیق گپ می‌زدم. ناراحت و غمگین بود در حد سالهای خشکسالی. باید چیزی می‌گفتم که آرام شود. آرام نمی‌شد. من هم حرفی برای آرام کردن او نداشتم و این وضعیت را غم‌انگیزتر می‌کرد. هیچ‌کدام ما دو نفر آدم‌های مذهبی نیستیم. گرچه او هنوز مسلمان هست و من آن هم نیستم. اما کشته شدن آدم‌های بیگناه، یا بهتر بگویم، کشته‌شدن آدم‌ها غم‌انگیز است برای هردوی‌مان. فردای آن شب حال رفیق بهتر بود. گفتم غم‌انگیز است اما سعی کن به زندگی عادی برگردی چون چه بخواهی، چه نخواهی، زندگی روال عادی خود را طی می‌کند. رفیق جان نه تنها این حرف را قبول داشت، بلکه توصیف بهتری برایم فرستاد.

مابقی ماجرا...